آنجا، آرمانهاي خاوري تحتالشعاع آرمانهاي باختري قرار گرفت. پيروزي باختر بيشتر بهصورت گوارش و جذب عناصر خاوري بود. گنجينههاي علوم يوناني و عربي بيتابانه از جامهاي عربي به پيمانههاي لاتيني و عبري سرريز شد. انتقال همهٴ اين عنصرها و گوارش و تهذيبشان از چندين راه صورت گرفت، ولي مقارن پايان سدهٴ سيزدهم، سرانجام بيشتر آنها با برچسب لاتيني پديدار گشت. از اينرو، پيروزي باختر براي بشريت مستلزم تغيير هدف يا جهت نبود، بلكه تنها تغيير رهبري بهشمار ميرفت.
سدهٴ دوازدهم (يا به طور كلي دورهٴ 1100 تا 1250)، همچنانكه در بالا گفته شد، عصر گذار و خوگيري بود؛ همچنين، دوران جذب و آميزش محسوب ميشد. پس از آن بود كه فرهنگهاي متضاد سخت با يكديگر درآميختند، مخصوصاً فرهنگهاي مسيحي و اسلامي، و در نتيجهٴ نفوذ متقابلشان هستهٴ اصلي اروپاي تازه به وجود آمد. سدهٴ دوازدهم را، از اين لحاظ ميتوان يك رستاخيز خواند، رستاخيزي عظيم.
ناگفته پيداست كه اين آميزش ناتمام ماند. ممكن است زن و مردي در اوج دلدادگيشان چنين بيانگارند كه روح فرمان كتاب مقدس را به جاي آوردهاند، زيرا ((هر دو يك روحاند اندر دو بدن))، با اين حال هر قدر هم يكديگر را دوست داشته باشند، همچنان از هم جدايند: دو تن، دو قلب، دو مغز و دو روح دارند. به همين ترتيب -- و بسيار بيش از آن -- وقتي تمدنها با هم تلاقي و ائتلاف ميكنند، آميزش آنها با يكديگر منحصر به قسمتهايي ميشود كه همسانيپذير است، و اينها از قسمتهاي ديگر بسيار كوچكتر است. از اينرو برخورد ميان خاور و باختر به هيچ روي در سدهٴ دوازدهم حل نشد، بلكه فقط تغيير شكل يافت.
بههر حال كاميابي فراوان بود. مقارن سدهٴ سيزدهم، سرانجام هستهٴ تمدن تازهاي در اروپاي باختري شكل گرفت. اين هسته در اصل عربي - يوناني - لاتيني بود. توصيفي كه از آن در اين مجلدات عرضه شده آن را با جزئيات بسيار اثبات ميكند و ما را ياري ميدهد تا پيچيدگي و ماهيت آن را كاملاً دريابيم. وقتي، اين ماهيت را بهتر درك خواهيم كرد كه آن را در برابر ديگر تمدنهاي همعصرش قرار دهيم، كه بهطور كاملتري از آن جدا ماندند. ممكن است گفته شود كه در سدهٴ سيزدهم، سه تمدن مستقل وجود داشت: يونان و عرب و لاتيني، هندي، و چين و ژاپني. اين تمدنها مطلقاً مستقل نبودند؛ مبادلههاي گوناگوني ميانشان صورت گرفت. (در اين مجلدات ميتوان مثالهايي يافت)، ولي اين مبادلهها كمتر و كوتاهتر از آن بود كه در آنها تأثير عميقي بگذارد؛ آنها عاملهاي تسريعكنندهٴ متقابل بودند، يا ممكن بود باشند، ولي هرگز پيوندهاي واقعي نبودند. برخورد ميان خاور و باختر در فرهنگ عربي و لاتيني بهطور محسوسي ادامه يافت، ولي اين برخورد ميان آن فرهنگ از يكسو، و دو فرهنگ هند و بودايي يا آسيايي از سوي ديگر، بسيار بيشتر مشهود بود.